به رخودان ژیانه

به رخودان ژیانه

معرفی؟

با کمی دقت در واژه، میفهمم کاری که میخواهم انجام دهم این نیست؛ البته که بیشتر از خواستن، بحث توانستن است. «معرفی» از ریشه (ع،ر،ف) از شناخت می‌آید یعنی من «آن» شناختم و حال به شما بازبشناسم، اما چه میشود اگر من نشناخته باشم؟ یا اگر آن چیز که میخواهم معرفی کنم؛ پیش شما از پیش‌تر شناخته‌شده‌تر (معروف)تر باشد؟

به انگلیسی که مراجعه کنیم؛ برای فعل معرفی کردن از لغت «introduce» استفاده میکنند؛ این کلمه در لغت‌نامه آکسفورد اینگونه معنی میشود:

“bring something into use or operation for the first time”

به آنچه در اینجا متمایل به انجام آن هستم نزدیک‌تر است؛ مخصوصا وقتی به ریشه لاتین آن مراجعه میکنیم؛ «intro» و «durece» به معنای:

"bring a person into a place or a group"

این توصیف به تصویر ذهنی که به این دست نوشته‌هایم دارم نزدیک‌تر است؛ فردی، نوشته‌ای، موضوعی هست که درباره‌ی آن میبینم، میشنوم یا میخوانم؛ دست «آنچه» فهمیده‌ام (یا گاها نفهمیده‌ام) را میگیرم و به اینجا می‌آورم به این مکان

برای؟

برخلاف «معرفی» سهم شناخت و شناساندن در آن کمتر است؛ برخی‌ را شاید خودم هم درست نشناسم، برخی آنقدر «معروف» که کسی در دنیا نباشد که آن‌هارا نشناسد. شاید بیشتر شکل یک تمایل است برای به اینجا آوردن آن‌ آدم‌ها، صحبت‌ها، کتاب‌ها، موسیقی‌ها و مفاهیم؛ از اثر آن‌ها بر من گفتن و از آنچه که در حاشیه و ادامه آن فکر کردم.

 

اولین نوشته این سری در مورد یکی از نوشته‌های کسیست که یکی از آورده‌هایش برای من، دقت در  انتخاب دقیق کلمات کلمات بود؛ شاید یکی از دلایل طولانی شدن این مقدمه همین بوده باشد.

 

 

 

این نوشته بریده‌هاییست از متن اپیزود چهل و چهارم پادکست می: «مبارزه زندگی است»

برای توضیح «می» رجوع میکنم به آنچه در وبسایت این پادکست درباره خود گفتند:

«پادکست می، خوانشی تالیفی و فرامتن از جستار «حکمت زندگی» نوشته آرتور شوپنهاور (فیلسوف آلمانی) به روایت حسام ایپکچی است.»

با جناب ایپکچی ابتدا از از طریق پادکست انسانک آشنا شدم؛ به توصیه جناب علی بندری، سعی میکنم هر زمان که  از پادکستی نام میبرم، اپیزودی از آن را هم معرفی کنم و یا در صورت امکان برای مخاطب پلی کنم؛ از همین رو، اپیزود اول انسانک را پیشنهاد میکنم، قلاب خوبیست برای همراهی با مسیر فکری جناب ایپکچی (برای من اینگونه بود) و همچنین اپیزود «آداب حق طلبی» که جرقه‌ای شد ترازوهای جدید برای خود بسازم و بعد از آن، افکارم را در آن نیز بسنجم.

و اما این اپیزود؛

ماجرا از ادامه داستان‌ اپیزودهای قبل شروع میشود، از جایی که شوپنهاور گفت:

«فراغت، ثمره و فایده همه زندگی‌ست؛ چه، زندگی بدون فراغت چیزی جز کار و زحمت نیست.»

 سپس این گونه ادامه پیدا کرد که فراغت در نگاه شوپنهاور چه هست که تبدیل به گوهر زندگی میشود؟ و این چه «کار»یست که مذموم تلقی میشود؟ در ابتدا باید فکر کرد این اندیشه برآمده از چه فضا و مکتبیست؟ از شوپنهاوی که تمام عمر خود را بدون کار، بهره مند از ارث پدری گذراند؛ ثروتمند نبود ولی برای گذران عمر نیازی به کار (در معنای امروزی و رایج) نداشت. شوپنهاور در باب فراغت میگوید: 

«تنها فراغت امکان تملک آدمی را بر نفس خویش به وجود می‌آورد و از این رو کسانی را باید خوشبخت دانست که مالک چیزی واقعی در درون خود هستند. در حالی که بیشتر انسان­ها از فراقت حاصل جز این ندارند که با خود به منزله شخصی بی‌فایده مواجه شوند که بشدت بی­‌حوصله است و در نتیجه باری است بر دوش خود»

همینجا رگه‌های تفاوت این نگرش با نگرش مرسوم آشکار می‌شود و همچنین مشکل وی با کار، به معنایی که ما امروزه عموما میشناسیم (و جالب است که این دیدگاه را شوپنهاور سال‌ها قبل از صنعتی شدن شدید جوامع مطرح کرده است.) در این معنا، این نوع کار در حقیقت «ستم» است چون در این سیستم علایق گروهی به دیگری چنان تحمیل میشود که فرد برای برطرف کردن نیازهای بنیادی آن مستلزم پیروی از این ستم است. در این معنا کار پوچ است؛ و در این پارادایم فکری شوپنهاور مبتنیست بر تفکیک کار از فراغت، یعنی ما چیزی داریم تحت عنوان «کار» که تابع اراده دیگران و فاقد لذت است؛ و در ازای این «Anti Work» یا «نه‌کار» چیزی پدید می‌آید که فراغت می‌نامیم و بین ان دو «دوئیت» داریم و با دو چیز دو جا رو به روییم.

اینجا نقطه‌ایست که میتوان مقداری ایستاد؛ میتوان فکر کرد، چه بخش از زندگی ما به این نوع کار می‌گذرد؟ و بعد جلوتر رفت و پارادایم جدیدی تعریف کرد؛ کار را به چه معنی و چطور میتوان انجام داد که ارزش باشد و نه ضد ارزش؟ که کار و فراغت تا حد ممکن به همدیگر نزدیک شوند..

برای این باید اندیشید که ارزش و عامل ارزشمندی فراغت چیست؟ در این جا بحث مفصلی شکل میگیرد و در نتیجه آن و صحبت‌های قبلی بحث به این نقطه میرسد که این ارزش، اراده است.

حال اگر به کار برگردیم، و کار را در معنایی بیابیم که در جهت این اراده و فعلیت یافتگی آن باشد؛ در عمل میتوان به آن نقطه رسید که اصل ارزش (اراده) در کار و فراغت یکسان است.

حال برای اینکه ما بتوانیم کار و فراغتی این چنینی داشته باشیم؛ نیازمند شناخت دقیق‌تر و عملی‌تر آنیم؛ در اینجا میتوان سراغ مثال رفت (به شخصه مثال را دوست دارم؛ حتی اگر هیچگاه کاملا دقیق نباشند) در اینجا میتوان به ارسطو فکر کرد؛ فیلسوفی که عمری را در خیابان‌های آتن به پرسشگری گذراند؛ در حالیکه که در معنای امروزی نه به کار مشغول بود و نه فراغت؛ نه (با همین تعاریف) به اندازه اساتید دانشگاهی امروزی به فلسفه؛ اما آنچه از او برای ما به جا مانده نشان میدهد ارزش‌هایی که از کار و فراغت میگوییم در بسیاری از موارد در زندگی خود داشته است.

در اینجاست که مبارزه معنی پیدا میکند؛ اما مبارزه یعنی چه؟ بحث واژه‌شناسی از قسمت‌های جالب این بحث برای من بود (پرانتز کم ارتباط به متن: در کل واژه شناسی را دوست دارم؛ در متون تخصصی و دانشگاهی رشته خودم هم به دنبال آن‌ها میگردم؛ کمک میکند این حجم اطلاعات ملموس‌تر، جالب‌تر و به خاطرسپردنی‌تر شود.) مبارزه در باب مفاعله است از ریشه (ب،ر،ز) به معنای آشکارگی؛ برای مثال به آشکارگی عقیده «ابراز» آن می‌گوییم؛ درنتیجه مبارزه هم به معنای «آشکارکردن بر غیر» خواهد بود؛ حال چه شد که مبارزه امروزه در قالب جنگ و نبرد استفاده میشود؟

در این مورد به دهخدا رجوع میکنیم که از اقرب الاموارد نقل میکند:

مبارزة. [ م ُ رَ زَ ] : «از میان صف بیرون آمدن برای حرب» 

یا به بیان حسام:

«توصیف کسی است که از صف سپاه جدا شده و داوطلب نبرد تن به تن هست. چون جدابودگی خودش و یورش به صف مقابل رو ابراز میکنه میشه مبارز»

در همین راستا و معنی هم هست که شوپنهاور زندگی را مبارزه‌ای بر علیه نیازها میداند.

و در اینجا و این نقطه، تعبیری هم از زبان حسام هست؛ تعبیری که به بحث قبلی‌ پیرامون شغل و فراغت بی‌ارتباط نیست؛ اتفاقا در امتداد آن است. توصیفی که قبل‌تر (و البته نه به این نظم)‌ به آن فکر کرده بودم ولی این سیر و روند فکری و بیان منسجم باعث شد بهتر آن را درک کنم؛ و دلیل (یکی از دلایل) نوشتن این پست علاقه به نقل و بازگو کردن آن بود.

مبارزه در معنای متداول؛ امری خلاف روال هست. یعنی ما به مسیر عادی زندگی می‌پردازیم اما در پاسخ به یک رخداد اجتماعی ناگزیر به مبارزه می‌شویم یا در حیطه فردی سرگرم روز و شب خود هستیم اما به طور مثال گرفتار یک بلای طبیعی یا بیماری می‌شویم و به مبارزه علیه بیماری ناگزیر. مبارزه در این معنا چه غایتی را دنبال می‌کند؟ زندگی عادی! و زندگی عادی در این عبارت یعنی «اعاده وضع سابق» و بازگشت به شرایطی که در آن نیازمند هیچ مبارزه‌ای نبودیم.

اما در معنای مورد بحث ما مبارزه نه به عنوان امر استثنایی و برای رسیدن به وضعیت نامبارزی، بلکه مبارزه برای پاسخگویی به نیازی وجودی. وقتی از نیاز وجودی صحبت می‌کنیم یعنی نیازی که هر انسان به واسطه بودنش به آن مبتلا است و چنین نیست که به صورت اتفاقی بر ما حاکم شود … بلکه تا هستیم هست. به عبارت دقیق‌تر درد وجودی آنی‌ست که چون هستیم هست و در اینجا درد مترادف مرض نیست بلکه درد به منزله «بهای» بودن است.

مبارزه – به معنای شکوفایی خویشتن و آشکارگی خود است – در این معنا مبارزه ماموریت یکباره و یک روزه و گاه گاهی و حسب غلبه بر غیر نیست بلکه ما زندگی یعنی مداومت در مبارزه. خب مبارزه ای که قصدش غلبه نیست پس چیه؟ من می‌خواهم من ِخود را آشکار کنم. میخواهم ابرازگر خودم باشم. آیا در این معنا مبارز حریف ندارد؟ بله … هرآنکس که اراده اش بر پوشیدن و کتمان من باشه. 

حالا در این معنا که مبارزه به منزله مداومت در ابراز هست دیگه من خودم سلاح خودم! هرجا که فرصتی برای ابراز خویشتن پیدا می‌کنید یعنی در حال مبارزه هستید. نقاشی که دیوار فرسوده ای رو رنگ میکنه داره مبارزه میکنه … هنرمندی که اثری خلق میکنه در حال ابراز خویشتنه داره مبارزه میکنه … معلمی که داره درس میده در حین ابراز آگاهی خودش داره مبارزه میکنه … کار آفرینی و کارگری که دست به صنعت دارند و شیء میسازند مشغول ابراز مهارت خودشون هستند … پدر و مادری که فرزند خودشون رو تربیت می‌کنند یعنی دارند امکان ابراز به انسان دیگری رو میدن این هم مبارزه است.

  • پایان روایت

پی‌نوشت : کلیت پست برگرفته شده از کتاب درباب حکمت زندگی نوشته شوپنهاور و اضافاتیست که اغلب قریب به اتفاق از پادکست می برداشته شده‌اند؛ با این حال کاملا محتمل است در بازگو کردن و انتقال مجدد مطلب اشتباهاتی صورت گرفته باشد. (مخصوصا قسمت‌هایی که به دانش عمیق‌تر فلسفه نیاز داشت یا بخش‌هایی که خودم به درستی متوجه نشدم و به تبع این اشتباه برداشت به این متن نیز منتقل شده است.) امیدوارم این اشتباهات از ارزش مفهوم و آن چه میخواستم منتقل کنم نکاسته باشند. 

‫3 نظر

  • محمد جواد امامی گفت:

    سلاام رادین،
    خیلی خسته نباشی.
    دو پیشنهاد در خصوص وبسایت؛
    + اگه بشه که یه افزونه خبرخوان (RSS Feed) به وبسایت اضافه بشه که بشه از نرم افزار های خبرخوان مثل Inoreader هم محتوا ها رو دنبال کرد، خیلی خوب میشه.
    + اگه بشه که یه افزونه پاسخ خودکار هم اضافه بشه که اگر به نظرات پاسخی ارسال شد، با ایمیل نوتیفیکیشنش برسه، خیلی عاالی تر میشه.
    ممنون از وقتی که میذاری 🙂

  • دیدگاهتان را بنویسید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *